عقربه ها چرخید و ساعت های دیواری کمی سن شدند و ما بازهم رسیدیم به لحظه های غربت ،لحظه های که نه بوی پائیز میدهد نه بوی زمستان !طعم رخوت را چشیده ای؟

سکوت همه جا را گرفته است حتی برگهای زرد سقوط کرده هم ترانه های خاموشی را از یاد برده اند حالا فقط منم و جزیره ای دور افتاده که اگر آواز های دریایی را زمزمه نکنیم غرق خواهیم شد آنوقت تو داستان آرزو های کال خود را زیر گوش ابر ها تعریف خواهی کرد تا وقتی باران ببارد دیگر نگویی حیف !صد هزار حیف