ومن این جمله را بارها به خود گفته ام و بعد روی بالشی از خیال آرام به خواب رفته ام و تو چیزی نبودی که من حتی سایه ات را فراموش کنم و پنجره ها به رویت ببندم و در انتظار شبنمی بنشینم که روی قاب عکسها و روی تمام دریچه ها آرام بگیرد!!!!!!من در این غربت وتو در ان وادی آشنا که برای من وتو این وادی آشنا آسمانش  آبی تر از همه آسمانهاست ومن در این غربت و تو در آن دیار آشنا تو عاشق و من سینه چاک فقط کافی است صدایت را از ان وادی آشنا بشنوم و عطر وطنت را به لباسم بزنم و تا آخرین ایستگاه رویا می آیم !!!!!!خدا نکند روزی کلبه آرزوهایمان ویران شود و بفهمیم که برای قدم زدن در خیابان خوشبختی باید حتما آفتاب را میهمان آرزو هایمان بکنیم ودر آسمان پر ستاره دنبال تک ستاره روشنی بگردیم که در دقیقه های بنفش!مارا به میهمانی خورشید دعوت کند و عشق را توی چشمهای خیس شبنم بنشانیم  و من که حالا دوست ندارم دغدغه های سبز خودم را در تندیس های خاکستری جستجو کنم  به ساختن قایقی فکر کنیم که از تمام تنگه ها رد شود و در جزیره سعادت آرام بگیرد !!!پس مجالی نیست اگر پلک روی پلک بگذاری و ستاره های فروزان را روی شانه هایت ننشانی آن وقت خواهی دید که فردا خیلی دیر است اگر تو با چشمان شبنمی از این رهگذر عبور کنی رنگین کمان خوش رنگ در گوشه آسمان دلت خواهد رویید !!!!!بجنب که فردا خیلی دیر است!!!!!!!تقدیم به م