اگر آن روزها بود من حالا توی حیاط خانه لابه لای ترخون ها دنبال کفشدوزکی می گشتم اگر آنروزها بو دمن زیر درخت بیدی که سایه اش گرمای تابستان را حریف بود به کفشدوزکم از آرزوهای نیم دارم می گفتم و می دانستم که کفشدوزکها خوب آرزوها را می فهمند اگر آن روزها بود من بایک دمپایی تمام خانه های لی لی را صاحب میشدم و شاد بودم آنروزها که رفته اند با کودکی هایم با کفشدوزکها و آرزوهایم مرا ترک کرده اند تابستان چقر مرا یاد کودکی هایم می اندازد.!