+ مهر

وقتی مهر می ورزی ماه هندوی شب میشوی مثل آب می شوی که مظهر روشنایی است یا حتی مثل خاک نوازش یافته که بهار میاورد وهفت سیاره دستبند سعادتی خواهد بود بر دست زندگی وقتی مهربانی وقتی مهر می ورزی ماهیان هفت دریا لب زنان خواهند گفت تو پادشاه هشتمین دریایی؟پری زادی که هستی؟و با خود چه داری که این همه زیبایی ؟و تو خواهی گفت آدمیزادم و مروارید مهر دارم که تنها به صدف زندگی وفا میکند و پروانه ها بالهای قشنگشان را خواهند بست !وقتی تو بال محبت بگشایی که نقش بالهایت زیباترین است

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زندگی

ای دوست باد بدست به کجا میروی که جانت از حریر نیست زندگی کفش برون فتاده از پاست وقتی بریده از همه تنها میروی چراغ مهر بیافروز که خدای گناه بخش لحظه ها را فرصتی تازه خواهد داد برای حاصلخیز شدن درخت وجود آدمیان هفت آسمان به تسخیر  لحظه های معراج عشق در آمد تو هفت وجب عشق را معراج کن و میل سرمه مهربانی را به دیده ات کش که شب مهتابی زندگی را تا رسیدن به سپیده عشق زمانی نیست

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلواپسی

عقربه ها چرخید و ساعت های دیواری کمی سن شدند و ما بازهم رسیدیم به لحظه های غربت ،لحظه های که نه بوی پائیز میدهد نه بوی زمستان !طعم رخوت را چشیده ای؟

سکوت همه جا را گرفته است حتی برگهای زرد سقوط کرده هم ترانه های خاموشی را از یاد برده اند حالا فقط منم و جزیره ای دور افتاده که اگر آواز های دریایی را زمزمه نکنیم غرق خواهیم شد آنوقت تو داستان آرزو های کال خود را زیر گوش ابر ها تعریف خواهی کرد تا وقتی باران ببارد دیگر نگویی حیف !صد هزار حیف


نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تو

دیگر کسی نمانده و تنها تو با منی

رفتند از برم همه،اما تو بامنی

بارسفر به مقصد خورشید بسته ام

این سایه ات در پس من ،توبا منی

در این کویر تشنه ی سیراب از عطش

با سینه ای به وسعت دریا تو با منی

سمت خداست عقربه های چشم تو

دیگر چه نیاز به قبله نما !تو با منی

امشب ز کوچه گذر میکنم بی هراس تیغ

میدانم ای قلندر شب ها تو بامنی

ای همنورد وادی شب های بی کسی

تا سرزمین روشن فردا ،تو بامنی

تو با منی

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ زلزله

ابرها همه جا را گرفته  ابری از خاک ودود آه و ناله غم بی نهایت دستهای عاشق یک ملت را پوشانده هزار اقیانوس در قاب چشمها نشسته، اصلا قرار بود رنگین کمان خوش رنگ در گوشه این وطن رنگ بگیرد تا شب پر ستاره اهر ،ورزقان،هریس از روز هم روشن تر شود قرار بود در کوچه های بی انتها سرود پیروزی و عشق بخوانیم اما !!!!زلزله ای دردناک دیار دلیران آذربایجان را لرزاند و بسیاری از هموطنان را با هزار آرزو عشق و امید برای همیشه با خود برد و غم سنگینی بر دلمان گذاشت .

بغض راه نفسم را بسته است وقتی می بینیم پدری دنبال فرزندانش و خانواده اش خرابه هارا با دستهایش میکند مادری چه غریبانه دنبال فرزندش میگردد،کودکی دنبال پدر ومادرش تا در آغوششان آرام بگیرد !!!چه صحنه های دلخراشی! در اوج معصومیت این کودکان و صافی آسمان دلشان، غریب ترین ابرهای پر از اندوه به آسمان دلشان روانه شده نمیدانم شما هم مثل من چند قطره اشک ریختی به خاطر دلواپسی این عزیزان ؟آیا اصلا دلواپس این عزیزان وبازماندگان هستید؟  آنجا دلی شکسته است بیائید به کمکشان بشتابیم تا شاید پرند ه ای که در تنگی سینه  آنها بال بال میزند کمی آرام ّگیرد

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تو تنها کسی هستی که بر اریکه دلم نشسته ای و بر اقلیم عشق سلطانی.!

 

 

روزی از روزهای نزدیک در ساعتی فراسوی عقربه زمانهابال و پری خواهم ساخت و تا انتهای بیکران خورشید تا قلب آسمان بکر آبی پر خواهم زد روزی از روزهای نزدیک زندگی خواهم کرد در هوای تو و به آفتاب سلام خواهم کرد وبه ماه که جلوه ای از توست در پیش من و با تمام ستاره ها دست خواهم داد که چرا،توهم برای من ستار ه ای در آسمان دلم!!


نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تو بگو!!!!!!!!

تو بگو ،تو،دل تو می‌آید من برای توسیاهی بنویسم و رنگ روی تبسم ام برود ودوباره با رنگ آه بنویسم ؟آیا این درست است از تو می پرسم حرفهایم دچار وقفه شوند ؟تو که الهام نوشته های من هستی از تو من گاه گاه بنویسم دوست دارم عشق را باز هم اشتباه بنویسم بروی با خوت سفر کنی حال و روزم وخیم تر شوند دست هایم دوباره سکته کنند ، فقط با نگاه بنویسم!واز ابتدای عاشقی ام محرم لحظه های غربت تو خواهم شد.تو اگر باغریبه ها هستی من چرا گناه کنم؟!!!!!!!!!!

خسته ام از حوادث تلخ لااقل تو راحتم بگذار و اجازه بده کمی به دلخواه بنویسم  اگر روزی باهم غریبه شدیم تقصیر از من نیست چرا که هر روز و مدت هاست که من سراغت را از باران میگیرم انگار کسی مرا به سوی بیگانگی هلم میدهد ،یک نفر که همه عمر در کابوس های من خرخره هر کلمه ای راکه بوی عشق میدهد می جود غروب هرروز،شاهد است وقتی میای و میروی که سرا پا دلتنگی میشوم کوچه س کوچه ها را آنقدر پرسه میزنم و انگار غروب میخواهد جای پاهایم را بوسه زند اگرباور نداری از غروب بپرس!!!!!!!!!!!!اگه پسندید ادامه میدم نظر بذارین!!!!!!!!!!!!

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ با توام!

تو کیستی که از حوالی آفتاب با یک موج لبخند به سویم میایی ؟!آیا میدانی که من از نسل بارانم که در فصل شقایق بروی دشت میروید راستی در راه که می آمدی صبا را ندیدی؟ شاید درباره من به تو چیزی گفته باشد !آیا میدانی که چرا فصل عشق همیشه بارانی است میدانم و میدانی چرا پاییز از کوچه های خوشبختی عبور نمیکند؟ زیرا صداقت همیشه بهار از میان رفته و پژمرده شده است در میان انبوهی از کلمات به دنبال واژه ای میگردم که در خور تو باشد  اما تمام واژه هایم در کویر ریا سوخته اند تمام واژه های که در خور تحسین عشق تو باشد ته گرفته اند!تو واژه به معنای حقیقی عشق  مهربانی و صداقتی

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بی تو چگونه نفس بکشم!؟

ومن این جمله را بارها به خود گفته ام و بعد روی بالشی از خیال آرام به خواب رفته ام و تو چیزی نبودی که من حتی سایه ات را فراموش کنم و پنجره ها به رویت ببندم و در انتظار شبنمی بنشینم که روی قاب عکسها و روی تمام دریچه ها آرام بگیرد!!!!!!من در این غربت وتو در ان وادی آشنا که برای من وتو این وادی آشنا آسمانش  آبی تر از همه آسمانهاست ومن در این غربت و تو در آن دیار آشنا تو عاشق و من سینه چاک فقط کافی است صدایت را از ان وادی آشنا بشنوم و عطر وطنت را به لباسم بزنم و تا آخرین ایستگاه رویا می آیم !!!!!!خدا نکند روزی کلبه آرزوهایمان ویران شود و بفهمیم که برای قدم زدن در خیابان خوشبختی باید حتما آفتاب را میهمان آرزو هایمان بکنیم ودر آسمان پر ستاره دنبال تک ستاره روشنی بگردیم که در دقیقه های بنفش!مارا به میهمانی خورشید دعوت کند و عشق را توی چشمهای خیس شبنم بنشانیم  و من که حالا دوست ندارم دغدغه های سبز خودم را در تندیس های خاکستری جستجو کنم  به ساختن قایقی فکر کنیم که از تمام تنگه ها رد شود و در جزیره سعادت آرام بگیرد !!!پس مجالی نیست اگر پلک روی پلک بگذاری و ستاره های فروزان را روی شانه هایت ننشانی آن وقت خواهی دید که فردا خیلی دیر است اگر تو با چشمان شبنمی از این رهگذر عبور کنی رنگین کمان خوش رنگ در گوشه آسمان دلت خواهد رویید !!!!!بجنب که فردا خیلی دیر است!!!!!!!تقدیم به م

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به خاطر بسپاریم

وقتی با دوستانت دعوا میکنی تازه می فهمی آنهاچقدر از اسرارت باخبرند/برای اداره کردن خود از سرت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت/همیشه اشتباهات دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آنها سزاوار بخششند بلکه تو سزاوار آرامش هستی!

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به او بگویید دوستش دارم

تو همه زندگی من شده ای!و همه بود و نبودم تویی!هر شب تا دیر هنگام بیدار می مانم و به تو فکر میکنم و هر شب لطیف ترین احساساتم را برای تو بکار می برم آنقدر در رویاهای من هستی که تا حالا چنین کمبودی در زندگیم احساس نکرده بودم این احساس بیشتر در من وقتی نمود پیدا میکند که آیا از سر نوعدوستی چنین محبتی در حق من میکنی یا این همان عشق آسمانی است اما باز هم در دریای افکارم غوطه ور میشوم و می اندیشم که شاید این احساس همان چیزی باشد که دیگران به آن عشق میگویند اما پشیمان میشوم چرا که میدانم یک عاشق هرگز معشوق خود را دلگیر نمیکند و متقاعد می شوم این همان عشق رویایی است که دنبالش می گشتم و به هر ترتیب روز شب که میگذرد و با گذر زمان من بیش از پیش به تو علاقه پیدا میکنم.  و باز امشب با ستاره ها دردو دل میکردم در دل این آسمان بزرگ چند ستاره کم نور و کوچک وجود داشت و ماه هم در آسمان نبود مثل اینکه ماه و ستارگان نیز از آسمان خسته شده اند و من نیز به ستاره سپردم تا اگر شما را دید بگوید که من گفته ام /به او بگویید دوستش دارم/

نویسنده : آرشام آرتین ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد